X
تبلیغات
عاشق شدن؟
 

اونقدر بزرگه تنهاییه این مرد، که حتی توو دریا نمیشه غرقش کرد...

از دست من میری، از دست تو میرم
تو زنده می مونی، منم که می میرم
تو رفتی از پیشم، دنیامو غم برداشت
برداشت ما از عشق با هم تفاوت داشت...


اونقدر بزرگه تنهاییه این مرد، که حتی توو دریا نمیشه غرقش کرد...


پ.ن: دیروز سالگرد یه روز شیرین بود ولی خیلی وقته که به کامم تلخ شده، تلخه تلخ!

برچسب‌ها: 27 بهمن, تنهایی, عشق, غم


 

نوشته شده توسط چشم به راه در دوشنبه 28 بهمن1392 ساعت 2:12 | لینک ثابت


این روزگار بد کرده با قلبم، کم بوده از این زندگی سهمم...

دارو ندارم پای عشقم رفت چیزی نموند جز درد نا محدود

این جای خالی که تو سینم هست قبلا یه روزی جای قلبم بود


این روزگار بد کرده با قلبم کم بوده از این زندگی سهمم

دلیل میبافم برای عشق برایدانلود آهنگ جدید شادمهر عقیلی رابطه چیزی که نمیفهمم


از ادم های شهر بیزارم چون با یکیشون خاطره دارم

به من نگو با عشق بی رحمی من زخم دارم تو نمیفهمی


غریبه ام با این خیابونا من از تمام شهر بیزارم

از هرچی رابطه س میترسم از هر چی عشق من طلب کارم


همین که قلب تو مردد شد در دل من خاطره ای رد شد

از وقتی عاشقش شدم ترسیدم از وقتی عاشقش شدم بد شد



برچسب‌ها: روزگار لعنتی, زنده گی, بد شدم


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 24 بهمن1392 ساعت 3:19 | لینک ثابت


آه که فریاد داشت درد...

بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
خون می رود نهفتـه از ایـن زخــم اندرون
ماندم خموش و آه، که فریاد داشــت درد...


برچسب‌ها: بگذر شبی به خلوت این همنشین درد, آه که فریاد داشت درد


 

نوشته شده توسط چشم به راه در سه شنبه 26 شهریور1392 ساعت 14:24 | لینک ثابت


انتقام میگیرم...

انتقام میگیرم...
دارم انتقام میگیرم از خودم، از تو، از روزگار، از ضعف های خودم، از بی عرضگی هام از کمبودهام...
انتقام همه رو از خودم میگیرم، تنها گناهکار این داستان فقط منم!
خسته شدم و این روزهای مسخره که مدام پیرتر و سرخورده تر از همیشه بهشون ادامه میدم، دیگه مساله عوض شده، دیگه اون روزها برنمیگرده، دیگه از اون آدم ظاهرا قوی و مغرور خبری نیست...
دیگه از آرزوها خبری نیست...
دیگه هیچ تلاشی در کار نیست...
زندگی به همین اندازه برام گند شده...
بی هدف، بی انگیزه...
دیگه قبول کردم و میخوام که مقصر فقط خودم باشم،همه رو به گردن بگیرم، کاش میشد زودتر از اینجا برم، که هر روز بیشتر از خودم دور نشم،مرگ بهترین اتفاقیه که میتونه برام بیافته...دارم خودکشی میکنم اما تدریجی،کسی نمی بینه،کسی نمی فهمه، ولی من دارم تموم میشم...دارم انتقام همه رو از خودم میگیرم...
خدایا من خسته شدم، میشه بس کنی...میشه منو زودتر راهی کنی!؟ خواهش میکنم!!!

بگو که از کدوم طرف میشه به آرامش رسید؟
وقتی تو چشم هر کسی برق فریب رو میشه دید
راه ضیافتو به من دستای کی نشون میده؟
وقتیکه حتی گل سرخ این روزا بوی خون میده

تمرین مرگ میکنم تو گود این پیاده رو
یه چیزی انگار گم شده توی نگاه منو تو
دائم به داشتن یه زخم تو سینه عادت میکنم
دارم شبامو با تن یه مُرده قسمت میکنم...


برچسب‌ها: من, تو, مرگ, آرزوها


 

نوشته شده توسط چشم به راه در دوشنبه 20 خرداد1392 ساعت 11:29 | لینک ثابت


ازش میخوام تو رو از ذهنم پاک کنه فقط به خاطر این که دوستت دارم...

اینو می نویسم که بدونی هنوز یادمه اون روزی رو که برای اولین بار اسمت رو پیدا کردم و یکی از زیباترین و شادترین روزهای عمرم بود و سرآغاز یک سفر بی پایان...

27 مهر و ساعت 10 رو در دانشگاه هیچ وقت فراموش نکردم که با چه دلهره ای دنبال اسمت میگشتم...
ولی نمیدونستم سرنوشت اسم منو یه روز از ذهن و دلت پاک خواهد کرد!!!

عیبی نداره...باور کن...اصلا عیبی نداره...حالا میخوام با تمام وجودم بگم که هنوز هم دوست دارم ولی خوشبختی تو برام بهترین آرزوست...حالا که میدونم زندگی تازه ای رو شروع کردی با یکی دیگه و منو از خاطرت پاک کردی و حالا که می بینم به کسی متعلقی که دوست داره...که بهت غیرت نشون میده...با اینکه قلبم شکسته و روحم زخمی شده از اونهمه بی وفایی و دروغ و دورویی...باز میگم خوشبخت باشی و خودم و رو از زندگیت می کشم بیرون...مهم نیست که بعد از چند سال هنوز از ذهن و دلم پاک نشدی...مهم نیست که چه مدتی طول بکشه که رها بشم از این روح بیمار و غرق شده در غم و درد و زجر کشیده از نامردی ها...

مهم اینه که میخوام از همین روز تصمیم بگیرم که به خاطر تو...فقط به خاطر خوشبختیت و ناراحت نکردنت، ذهنم رو دور کنم از تو ...میدونم سخته ولی سعی خودمو میکنم...

تو رو به خدا می سپارم ای عشق اول...ای بی وفای همیشگی...ای خیال زیبا...تو رو به خدا می سپارم و ازش میخوام کمکت باشه همیشه...ازش میخوام روزهای خوش زندگی رو برات رقم بزنه...
همه گفتن عشق اول نرسیدنیه من ساده باور نکردم...
ازش میخوام تو رو از ذهنم پاک کنه فقط به خاطر این که دوستت دارم...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 27 مهر1391 ساعت 0:46 | لینک ثابت


من حلالت کردم...

دستات تو دست اونه
خدا میدونه دارم میشم دیوونه
از دست این زمونه دلم خونه
قلبم شکسته خدااااا
چرا عشقم شد از من جدا
دارم میمیرم من بیصدا


عذاب وجدان نگیر من حلالت کردم
برو و دستاشو بگیر من حلالت کردم
تو خیانت کردی من حلالت کردم
بهش عادت کردی من حلالت کردم
من حلالت کردم...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در سه شنبه 4 مهر1391 ساعت 22:49 | لینک ثابت


تو رو از دور دیدن آرزوم میشه....

چرا هر چی که خوبه زود تموم میشه...

              تو رو از دور دیدن آرزوم میشه....


 

نوشته شده توسط چشم به راه در دوشنبه 13 شهریور1391 ساعت 1:56 | لینک ثابت


دلم برات تنگ شده...

الهه خیلی دلم برات تنگ شده...خیلی...

   گاهی وقتا فکر می کنم نکنه یکی عمدا من و از تو جدا کرد...

       نمی دونم...ولی همیشه از گفتن واقعیت به من فرار کردی...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در یکشنبه 1 مرداد1391 ساعت 1:52 | لینک ثابت


خراب تر از همیشه...

آخه برای کی می نویسم...

من هنوز وقتی ساعت 16:07 رو می بینم... یاد تو میوفتم...

هنوز وقتی به ساعت 1 شب نزدیک میشم...فکر میکنم الانه که دیگه پیامم رو جواب بدی...

ولی تو صبر میکنی...صبر میکنی و آخرش خرابم میکنی...

من هنوز خرابم...خراب تر از همیشه...هنوز هم بیدارم...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در شنبه 24 تیر1391 ساعت 0:57 | لینک ثابت


من پشت رد تو یه یک بن بست میرم...


با اینکه میدونم دلت با من یکی نیست

با اینکه می بینم به رفتن مبتلایی

چشمامو می بندم که می مونی کنارم

با اینکه می دونم کنار من کجایی

چشمامو می بندم که رویاتو ببینم

حرفای من رویاییه می دونم اما

من از تمام تو همین رویارو دارم

 

از تو نمی رنجم تو حق داری نمونی

شاید تو هم مثل خودم مجبور باشی

با اینکه می دونم به احساسی که دارم

نزدیکتر میشی که از من دور باشی

باور کن این ثانیه ها دست خودم نیست

من پشت رد تو یه یک بن بست میرم

حس میکنم این لحظرو صد بار دیدم

من رو به روی چشم تو از دست میرم


 

نوشته شده توسط چشم به راه در چهارشنبه 14 تیر1391 ساعت 0:50 | لینک ثابت


من باران رو به آتش کشیدم...

I set fire to the rain



I let it fall, my heart


گذاشتم قلبم سقوط کنه

And as it fell, you rose to claim it

و در حالی که داشت سقوط میکرد تو بلند شدی تا فتحش کنی

It was dark and I was over

همه جا تاریک بود و من به اخر خط رسیده بودم

Until you kissed my lips and you saved me

تا اینکه تو منو بوسیدی و نجاتم دادی

My hands, they’re strong

دستهای من قوی ان

But my knees were far too weak

اما زانوانم اونقدر قوی نبودن

To stand in your arms

تا بتونم توی اغوشت محکم باشم

Without falling to your feet

و به پات نیفتم

But there’s a side to you that I never knew, never knew

اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم

All the things you’d say, they were never true, never true

هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود

And the games you play, you would always win, always win

و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای… همیشه برنده ای

But I set fire to the rain

اما من باران رو به آتش کشیدم

Watched it pour as I touched your face

و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم

Let it burn while I cry

بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکنم

‘Cause I heard it screaming out your name, your name

چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو

When laying with you

وقتی با تو ام

I could stay there, close my eyes

میتونستم اونجا بمونم و چشمامو ببندم

Feel you here, forever

و برای همیشه تو رو کنار خودم احساس کنم

You and me together, nothing is better

من و تو با هم هستیم و هیچ چیز بهتر از این نیست

‘Cause there’s a side to you that I never knew, never knew

اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم

All the things you’d say, they were never true, never true

هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود

And the games you’d play, you would always win, always win

و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای… همیشه برنده ای

But I set fire to the rain

اما من باران رو به آتش کشیدم

Watched it pour as I touched your face

و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم

Let it burn while I cried

بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکردم

‘Cause I heard it screaming out your name, your name

چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو

I set fire to the rain

من باران رو به آتش کشیدم

And I threw us into the flames

و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم

Where I felt somethin’ die, ’cause I knew that

اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم

That was the last time, the last time

چون میدونستم این آخرین بار بود…آخرین بار

Sometimes I wake up by the door

بعضی موقع ها وقتی بیدار میشم و می فهمم پیش در خوابم برده

Now that you’ve gone, must be waiting for you

حالا که رفتی باید منتظرت  باشم

Even now when it’s already over

حتی حالا که این عشق تموم شده

I can’t help myself from looking for you

نمی تونم دنبالت نگردم

I set fire to the rain

من باران رو به آتش کشیدم

Watched it pour as I touched your face

و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم

Let it burn while I cried

بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکردم

‘Cause I heard it screaming out your name, your name

چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو

I set fire to the rain

من باران رو به آتش کشیدم

And I threw us into the flames

و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم

Where I felt somethin’ die

اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم

‘Cause I knew that that was the last time, the last time, oh

چون میدونستم این آخرین بار بود…آخرین بار

Oh, no

Let it burn, oh

بذار مشتعل شه

Let it burn

بذار مشتعل شه

Let it burn

بذار مشتعل شه...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در سه شنبه 23 خرداد1391 ساعت 3:1 | لینک ثابت


طرح چشمان قشنگت...

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته

            شعر می گویم به یادت در قفس غمگین و خسته

                        من چه تنها و غربیم بی تو در دریای هستی

                                 ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی

                                            ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ساعت 20:8 | لینک ثابت


گفتي نميبري كجا بردي دلو كجا بردي دلو...

اين حق من نبود شكستي عهدتو ...

گفتي نميبري كجا بردي دلو كجا بردي دلو...

ساكت شدم ولي رضايتي نبود ...

دردو غمم زياد شكايتي نبود شكايتي نبود

من مبتلا به تو ، تو در فكر فريب اين حق من نبود ...

ميترسم از فريب از سايه ي غريب اين حق من نبود

من كه به پاي تو نشسته ام ولي ...

شكستي قلبمو گفتي مسافري

اين حق من نبود تو اين شهر غريب ...

اسير تو بشم با نيرنگو فريب

من مبتلا به تو ، تو در فكر فريب اين حق من نبود ...

ميترسم از فريب از سايه ي غريب اين حق من نبود


 

نوشته شده توسط چشم به راه در سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ساعت 23:0 | لینک ثابت


دلم گرفت ای هم نفس...

           دلم گرفت ای هم نفس

                         پرم شکست تو این قفس

                                     تو این غبار، تو این سکوت

                                                 چه بی صدا...نفس...نفس....


 

نوشته شده توسط چشم به راه در جمعه 22 اردیبهشت1391 ساعت 0:37 | لینک ثابت


وقتی قسمتم نمیشه...

وقتی قسمتم نمیشه، عاشقونه با تو باشم
روی گونه های خیسم،دونه دونه اشک میریزم
وقتی قسمتم نمیشه، دست گرمتو بگیرم
غیر این چاره ای نمونده، که یه گوشه ای بمیرم
دست تقدیر، دست قسمت، منو از دلم جدا کرد
این جدایی، بی بهونه، همه هستیمو فدا کرد...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعت 0:55 | لینک ثابت


تو نيستي چقدر مردن آسون شده...

چشام از غمت گرم بارون شده
  تو نيستي چقدر مردن آسون شده 
  تو نيستي كسي فكر پروانه نيست 
   چشام ديگه با گريه بيگانه نيست 

تو نيستي همين واسه مردن بسه 
 همين واسه پژمردن من بسه 
 همين بسه تا دردو باور كنم  
 همه آرزوهامو پرپر كنم 
 چي مي دوني از لحظه هاي بدم 
 نمي دونی شعرامو آتيش زدم
  نمي دوني و حال من ناخوشه
  غمت داره اين عاشقو مي كشه...

برچسب‌ها: تو نیستی


 

نوشته شده توسط چشم به راه در شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعت 0:43 | لینک ثابت


شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما...

من نمی دونم چه حسیه ولی خوب میدونم که هنوز زنده است، هنوز داره نفس میکشه...

گرچه این نفس ها خیلی سنگینه...ولی نفس میکشه، گاهی وقتا فکر می کنم رفته، دیگه بر نمیگرده...

چون تو رفتی اون هم میره...

ولی هیچ وقت حسم اشتباه نمی کنه...کافیه شبی باشه،ساعتی باشه...که فقط یه خاطره ی کوچیک از تو برام زنده بشه...

مثل این بارون که امشب منو یاد تو انداخت، یاد روزی که گمت کردم،تو رفته بودی ولی من هنوز پشت پنجره ی بارون زده دنبال کسی بودم...که راه رفتنش شبیه تو باشه...بعد بیام دنبالت و بگم: دوستت دارم...ولی تو رفته بودی...مثل همیشه خیلی زود و این من بودم که دیر کردم...
با صدای بارون با خودم زمزمه میکنم...

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟


امشب خیلی دلم گرفته...انگار اصلا این همه روز نگذشته از اون روز...انگار من هنوز باور نکردم رفتنت رو...

هنوز فکر میکنم یه چیزی،یه قاصدی هست که وقتی به تو فکر میکنم، حرفای منو بهت میرسونه!

میدونم خیلی رویاییه ولی میخوام اینجوری فکر کنم که هر وقت رو کردم به آسمونو باهات درددل کردم تو حسم میکنی...


در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریكی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شكن گیسوی تو
موج دریای خیال
كاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می كردم
كاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر می كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه من
گرم رقصی موزون
كاشكی پنجه من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشك
گونه ام بستر رود
كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر



ابر خاكستری بی باران پوشانده
آسمان را یكسر
ابر خاكستری بی باران دلگیر است
و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاكستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
كه در آن دولت خاموشیهاست
من شكوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی كه به من می گوید :
"گر چه شب تاریك است
دل قوی دار ، سحر نزدیك است "
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال...


برچسب‌ها: شب بارانی, حس تو, یاد تو, نقش تو


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ساعت 3:17 | لینک ثابت


میخوام از ته دلم بگم...: تولدت مبارک!!!

چند روزه که منتظرم...که  تبریک بگم تولدت رو...نمی دونم کجایی، با کی هستی...

ولی میخوام از ته دل، توی این ساعت برات بهترین های دنیا رو آرزو کنم ...

می خوام بگم روز تولد تو واقعا روز خوبیه...حس خوبی دارم...


میدونم که از این آهنگ خوشت میومد:

چند روزه که دلم میگه عاشق تو شدم دیگه

فقط میترسم که بگی خسته شدم از تو دیگه

حس میکنم که این روزا بدجوری عاشقت شدم

نه عادته نه یک هوس برام شدی مثل نفس

من تو بهشتم تو فرشتمی تو گل منی و تو گل منی

اگه دنیارم بدن به جای تو فقط تویی که تو سرنوشتمی

دنیا رو گشتم تا رسیدم به تو فرق میکنه واسه من چشمای تو

آره دوست دارم من تا پای جون هر چی بخوای میدم تو پیشم بمون...


امشب دلم باهاته مثل هرشب...

        و میخوام از ته دلم بگم: تولدت مبارک!!!


برچسب‌ها: عاشقی, عشق, دوست داشتن, تبریک تولد


 

نوشته شده توسط چشم به راه در جمعه 12 اسفند1390 ساعت 1:50 | لینک ثابت


از چی بگم...

وقتی نیست حسی...

   وقتی نیست احساسی...

       وقتی حتی نمی تونی ببینی...چشمها عادت میکنن به یه عکس قدیمی...

           وقتی هنوز یادته روز 27 بهمن 88، ساعت 14:45، وقتی هنوز یادته اون نگاه نگران...و اون    

 20 دقیقه ی وهم آلود...


وقتی شماره رو چندبار انتخاب میکنی، ولی نمیگیری...وفتی می خوای چیزی بگی بهش ولی دلت راضی نمیشه...

وقتی هنوز باور نداری...این همه بی وفایی رو...وقتی هنوز دوستش داری...اما نه تو اون آدم سابقی نه اون...

دیگه از چی میتونی بگی...از چی...از یه عشق سوخته...از یه دل شکسته...از چی بگم...؟


برچسب‌ها: عاشقی, ناامیدی, دوست داشتن, بی وفایی


 

نوشته شده توسط چشم به راه در دوشنبه 1 اسفند1390 ساعت 1:22 | لینک ثابت


به یاد یاری..

اشکی آمد به یاد یاری....به یاد خنده ای...به یاد صدایی...به یاد دوری هاش...به یاد بی وفایی هاش...

به یاد داری...؟


 

نوشته شده توسط چشم به راه در جمعه 30 دی1390 ساعت 3:10 | لینک ثابت


و بغضی در گلو...

خیلی هم مهم نیست...ولی این شد دو سال!!!

ساعت 16 و 7 دقیقه ...شد دو سال...از اولین پیامت...

مثل همیشه دلگیرم...و بغضی در گلو که دیگه نمیشکنه...شاید هیچ وقت...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در سه شنبه 22 آذر1390 ساعت 18:22 | لینک ثابت


جز تو ای دور از من از همه بیزارم...


منم این خسته دلِ درمانده،به تو بیگانه پناه آورده

منم آن از همه دنیا رانده،در رهم هستی خود گم کرده

از ته کوچه مرا میبینی، می شناسی امو در می بندی

شاید ای با غم من بیگانه، بر من از پنجره ‏ای می خندی

با تو حرفی دارم، خسته ‏ام، بیمارم

جز تو ای دور از من، از همه بیزارم

گریه کن، گریه نه بر من خنده

یاد من باش و دل غمگینم

پاکیم دیدی و رنجم دادی

من به چشم خودم این میبینم...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 26 آبان1390 ساعت 17:48 | لینک ثابت


من جـــایی نرفتـــم ..

90/7/27 ساعت 10 صبح شد دو سال...

روزیکه اولین بار اسمشو فهمیدم...

ولی الان تنهام...تنهاتر از همیشه...

بدون اون،بدون هیچی...


من جـــایی نرفتـــم ..
جــــایی برای من نبود ...
گوشـــه‌ای از خـــودم نشستــه‌ام...



 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 28 مهر1390 ساعت 0:11 | لینک ثابت


تقاص...

این روزای بد بیاری که همیشه واسه من مثل یه شب تاریک و سرده

اگه یک روزم بخواد بره از اینجا از همون راهی که رفته بر میگرده

دیگه هیچ چیزی ازم نمونده دنیا جز همین جونم که مونده کف دستت

این که چیزی نیست دیگه ته مونده هاشه همینم بگیرش از من ناز شستت

چرا اون ابر سیاه بی کسی سایه هاش رو بخت تیره ی منه

چرا جز دلتنگی و دلواپسی در خونمو کسی نمیزنه … نمیزنه

امروز تهی تر از دیروزم...

امروز زخمی خنجری هستم که نه از پشت که از روبرو خوردم...

خنجری که با تمام بی رحمی بر دلم فرود اومد...

خنجری که نمی دونم به قصاص کدوم گناه دلم رو پاره پاره کرد...

نمیدونم...

ولی باز براش چیزی نمیخوام از خدا...

جز خوشبختیش..


 

نوشته شده توسط چشم به راه در یکشنبه 17 مهر1390 ساعت 12:23 | لینک ثابت


عشق قراری...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در شنبه 29 مرداد1390 ساعت 16:7 | لینک ثابت


هدیه ی تولد...

از خودم میپرسم از چی نفرت داره؟

چی ازم فهمیده که ازم بیزاره؟

اما باز فکر میکنم شاید اصلا نمیخواد

کسی عاشقش بشه کسی پا به پاش بیاد

واسه این تنهایی بهت اصلا نمیاد که مقصر باشی

تو با این زیبایی نمیتونی از عشق متنفر باشی

شاید ازمن یا نه از همه بیزاره

نمیخواد درک کنه یکی دوسش داره

اما باز فکر میکنم شاید این تقدیره

که داره چشماشو از چشم من میگیره

واسه این تنهایی بهت اصلا نمیاد که مقصر باشی

تو با این زیبایی نمیتونی از عشق متنفر باشی

تو با این زیبایی

تو با این زیبایی...

------------------------------------------------------------------------

به یاد روزی که با تمام بی رحمی ازم خواست دوستش نداشته باشم...

به یاد روزی که گفت حق ندارم دوستش داشته باشم...

به یاد روزی که تمام آرزوهام رو ازم گرفت...

هدیه تولدم بود، درست سه روز قبل از تولدم...

اما من هنوز به یادشم...هر شب و هر روز...به هر بهانه ای...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه 13 مرداد1390 ساعت 15:15 | لینک ثابت


بی تو دلم...

بی تو دلم نیمه شبی سوی دشت
پر زد و آواره شد و بر نگشت
لذت بیداری شبها تویی
تازه ترین اصل تمنا تویی
چشم تو آغاز پریشانیم
دوری تو علت ویرانیم

--------

شاعر از کوچه مهتاب گذشت ...
بیت شعری نسرود ...
نه که معشوقه نداشت ...
نه که سرگشته نبود ...
سال ها بود دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود ...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در جمعه 7 مرداد1390 ساعت 23:11 | لینک ثابت


به قیمت نبودن تو...

وقتی می بینم چیزهایی که مثل غول جلوی رسیدن من به تو رو گرفته اند دارن به مرور زمان از بین میرن...

وقتی می بینم امروز 23 روز از سربازیم گذشته و خیلی زود بقیه اش هم میگذره...

وقتی می بینم میشه کار کرد، میشه پول درآورد،  و بیشتر چیزهایی رو که دیروز و امروز نداشتم روزی خواهم داشت...

وقتی می بینم  تجربه های زندگی رو یکی یکی به قیمت از دست دادن تو دارم به دست میارم...

وقتی می بینم روزی رو که تو نیستی...

حالم از همه ی دیدنی ها به هم میخوره، از اینکه سربازیم روزی تموم بشه،از همه داشته هام و تجربه های تلخ و گران قیمت که به دست می آرم...

اون هم به چه قیمتی؟

به قیمت نبودن تو...


خدایا این عین عدالته...اصلا این خود زندگیه... زنده گی...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در جمعه 24 تیر1390 ساعت 1:57 | لینک ثابت


دیگه نمی خوام...

تصمیم خودم رو گرفتم...

دیگه نمی خوام بهش فکر کنم...

دیگه باهاش زندگی می کنم...برام کافیه...

برام کافیه که هر روز دلیلی وجود داشته باشه برای به یاد آوردنش...

که همیشه حسش کنم... که همیشه نگاهش جلوی چشام باشه...


***


بردی از یادم، دادی بر بادم، با یادت شادم


دل به تو دادم، در دام افتادم، از غم آزادم


دل به تو دادم فتادم به بند، ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز، چشم من باشد به راهت هنوز


چه شد آن همه پیمان، که از آن لب خندان

بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن


کی آیی به برم، ای شمع سحرم

در بزمم نفسی بنشین تاج سرم تا از جان گذرم

پا به سرم نه، جان به تنم ده، چون به سرآمد عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبارغم، زانکه من در دیارغم، گشته ام غمگسارغم

امید اهل وفا تویی، رفته راه خطا تویی، آفت جان ما تویی

بردی از یادم، دادی بر بادم با یادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز...


 

نوشته شده توسط چشم به راه در سه شنبه 31 خرداد1390 ساعت 11:50 | لینک ثابت


برای یک لحظه...

حتی خیال و سراب دیدن تو توی خیابون ها و کوچه های خاطره ...

حتی دیدن شبهی گنگ در شلوغی ها...که تو رو یادم بیاره....

حتی ...

برای من کافیه...

که همیشه به یادت باشم...

حاظرم هر روز پیاده راه بیافتم توی خیابون...برای یک لحظه رویای دیدن نگاهت، راه رفتنت، خندیدنت، منو ندیدنت...




 

نوشته شده توسط چشم به راه در چهارشنبه 18 خرداد1390 ساعت 2:10 | لینک ثابت